
خواستن، قاعده را اصلا به هیچ جایش حساب نمی کند بی پدر. دوری؟ مرز؟ قواعد؟ آداب ؟ هیچ.یک باره می بینی تشنه شده ای برای چشمه ای دور و مسموم و ممنوع. عذاب عطش، آبت می کند و می چکی روی تن خشک کویر زندگیت بی هیچ سرسبزی. و هرلحظه سرگردانی میان آن که در آینه هشدار می دهد و آن که در دلت نجواهای مرموز میکند. خواستن، تمام فاصله ها را به ثانیه ای می بلعد. بر می دارد از الان تورا می برد به سالها پیش، به کیلومترها دورتر، یه شرایطی که برایت فهمیدنی نیست، به داغ و ننگ و درد و دروغ و کینه و لبخند و گریه و ا...
ادامه مطلب